خرید بک لینک
Falling in love with you

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 19:20

(از زبان ؟؟؟؟) من:نه ولم کن من هیچ کاری نکردماون چیزی نگفت و چاقورو از تو جیبش در آورد...وای چه چاقوی بزرگی..آورد سمت صورتممن:نهههههههههصدای زنگ ساعت منو از خواب بیدار کرد...از شدت ترس روی تخت نشستم و نفس نفس زدم.حالم که یکم بهتر شد به ساعتم نگاه کردم...به قول داداشم یا حضرت کامارو،ساعت ۷:۰۰بود و مدرسه ساعت ۷:۳۰شروع میشه یعنی فقط نیم ساعت وقت دارم سریع آماده شدم و رفتم پایین که ی چیزی بخورم اونم فقط در حد اینکه ضعف نکنم و سر کلاس اونم روز اول مدرسه از هوش نرماز پله ها اومدم پایین رفتم سمت آشپزخونه و دیدم میز صبحانه کاملا آمادس و داداشم منتظرمهداداشم:صبحت بخیر زیبای خفته من:سلام داداشیداداشم :خوب خوابیدیمن:عالی خوابیدم(دارم زر میزنم ،اصلا خوب نخوابیدم)داداشم:پس چرا موهات به هم ریختس؟من:موهام؟گوشیمو از تو جیبم در آوردم و رفتم توی دوربین و گذاشتمش رو حالت سلفی  که بتونم موهامو توش ببینم و ....یا خود خدا ،چرا موهام این شکلی شده ،شبیه سبزه سال تحویل شده.بعدش چشمم به ساعت افتاد...وای نه ساعت ۷:۲۰ دقیقست بیخیال صبحانه شدمو  رفتم کفشامو پوشیدم تو حین پوشیدن کفشام یکمی موهامو با دستام مرتب کردم که از اون حالت در بیاد.داداشم:وایسا،صبحانتو بخور بعد بورومن:نمیخواد تو مدرسه ی چیزی میخورم داداشم:برات تاکسی بگیرممن:هان؟... آره آره بگیربه هر مکافاتی بود خودم رو رسوندم به مدرسه و دیدم بچها منتظر من بودن وای آبروم رفترژ:چه عجب تشریف اوردین ایمی خانم.ماریا:کجا بودی عزیزم؟کریم:کجا بودی رفیق قدیمی؟من:سلام بچه ها واقعا شرمنده که دیر شدتیکال:معمولا تو بودی که منتظر ما میموندی نه ما منتظر تو،نکنه خواب موندی!من:خوب حالا شما ها این قضیه رو به دوسال بزرگ تر بودن خودتو

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 19:20

Falling in love with you

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 19:20

صفحه بندی